
عزيزترينم تمامي سلامها بر تو باد
پاك ترينم تمامي عشقم نثار تو باد
بهترينم عشقم را و تمامي وجودم را به زير پاهات مي ريزم
و بوسه هاي عاشقانه ام را به تو تقديم ميكنم
به تو كه با تولدت در قلبم زندگي دوباره به دل خشكيده ام دادي
و اعتراف خواهم كرد كه عاشقانه مي پرستمت !!

عشق دروغ نيست
پیرزن باتقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : « خدایا من خیلی تنهایم ،آیا مهمان خانة من میشوی ؟ » خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به دیدنش خواهد آمد
پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد .رفت وچند نان تازه خرید و خوشمزهترین غذایی كه بلد بود را پخت و بعد نشست و منتظرماند .
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد ،پیرزن با عجله دوید و آن را باز كرد . پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر فریاد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز در خانه بصدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز كرد . این بار كودكی كه از سرما میلرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر كنان به خانه برگشت .
نزدیك غروب بار دیگر در خانه بصدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود كه خدا آمده است . پس با عجله به سمت در دوید . در را باز كرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او كمی پول خواست تا برای كودكان گرسنهاش غذایی بخرد .پیرزن كه خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور كرد .
شب شد ، ولی خدا نیامد ،پیرزن ناامید شد و رفت كه بخوابد ،شاید یكبار دیگر خدا را در خواب ببیند .
پیرزن خواب خدا را دید اما با ناراحتی به خدا گفت : « خدایا!مگر تو قول نداده بودی كه امروز به دیدنم میآیی ؟»
خدا جواب داد :« بله من سه بار به خانهات آمدم ولی تو هر سه بار در را برویم بستی !!
برگفته شده از http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/salam_namaz/topicid/1290283/wrapper/true
برگرفته از سايت http://57iha.parsiblog.com/
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها.. می میرند
رنگها.. رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جای می ماند
يادم باشه دوستش دارم اونقدر زياد كه حتي فكر نبودنش مجنونم مي كنه!
سراج مريم!
دوستت دارم!![]()
امام علي (ع) عليه السلام :
خوشا به حال مؤمني كه زندگي اش (براي يافتن بعضي از صفات نيك) مانند زندگي (معني دار) سگ باشد، چون در اين حيوان 10 خصلت نيكو وجود دارد:
1- سگ در ميان مردم قدر و قيمتي ندارد و اين حال مسكينان است.
2- سگ، مال و ثروت و ملكي ندارد، و اين صفت مجردان است.
3- سگ، خانه و لانه معيني ندارد و هر كجا كه برود، رفته است و اين حال متوكلان است.
4- سگ اغلب اوقات گرسنه است و اين عادت صالحان است.
5- سگ اگر از صاحب خود تازيانه بخورد باز هم در خانه او را رها نمي كند و اين عادت مريدان است.
6- سگ، درشب تنها مدت كمي مي خوابد و اين حال دوستداران خداست.
7- سگ، با آن كه رانده مي شود و ستم مي كشد ولي وقتي او را صدا مي زنند بدون دلگيري باز مي گردد و اين نشانه فروتنان است.
8- سگ، از خوراكي كه صاحبش به او مي دهد، راضي است و اين حال قانعان است.
9- سگ بيشتر اوقات ساكت و خاموش است، و اين علامت خائفان است.
10- سگ، وقتي مي ميرد، از خود ميراثي به جاي نمي گذارد و اين حال زاهدان است.









"هرگاه بنده اي مرا بخواند، آنچنان به سخنان او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم ،
اما شگفتا...
بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من!!!!
![]()
روزی مردی عقربی رادید که درون آب دست وپا میزدتصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب او را نیش زد مردباز سعی کرد تا عقرب را ازآب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم . چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟!
![]()
براي سلامتي آقامون دعا كن!
براي ظهورش صلوات بفرست!
ما را هم دعا كن!

عجب سکوتی بر عرصه کربلا سایه افکنده است! چه طوفان دیگری در راه است که آرامشی این چنین را به مقدمه می طلبد؟ سکون میان دو زلزله! آرامش میان دو طوفان!
یک سو جنازه است و خاک های خون آلود و سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود زره و شمشیر. و اینهمه برای یک تن؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.
قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است، دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند:
هل من داب یذب عن حرم رسول الله …
آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟ آیا هیچ خداپرستی هست که به خاطر او فریاد مرا بشنود و به امید رحمتش به یاری ما برخیزد؟ آیا کسی هست …
و تو گوش هایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و … می بینی که هیچ کس نیست، سکوت محض است و وادی مردگان. حتی آنان که پیش از این هلهله می کردند، بر سپرهای خویش می کوبیدند، شمشیرها را به هم می ساییدند، عمودها را به هم می زدند و علم ها را در هوا می گرداندند و در اینهمه، رعب و وحشت شما را طلب می کردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به کلام چسبانده اند و گویی حتی نفس نمی کشند، مرده اند.
اما ناگهان در عرصه نینوا احساس جنب و جوش می کنی، احساس می کنی که این سکون و سکوت سنگین را جنبش و فریادها محوف به هم می زند.
هر چه دقیق تر به سپاه دشمن خیره می شوی، کمتر نشانی از تلاطم و حرف و حرکت می یابی، اما این طنین این تلاطم را هم نمی توانی منکر شوی. بی اختیار چشم می گردانی و نگاهت را مرور می دهی و ناگهان با صحنه ای مواجه می شوی که چهار ستون بدنت را می لرزاند و قلبت را می فشرد.
صدا از قتلگاه شهیدان است. بدن های پاره پاره، جنازه های چاک چاک، بدن های بی سر، سرهای از بدن جدا افتاده، دست های بریده، پاهای قطع شده، همه به تکاپ و تقلا افتاده اند تا فریاد استمداد امام را پاسخ بگویند.
انگار این قیامت است که پیش از زمان خویش فرا رسیده است. انگار ارواح این شهیدان، نرفته باز آمده اند، بدن های تکه تکه خویش را به التماس از جا می کنند تا برای یاری امام راهیشان کنند.
حتی چشم ها در میان کاسه سر به تکاپو افتاده اند تا از حدقه بیرون بیایند و به یاری امام برخیزند. دست ها بی تابی می کنند و بدن ها بی قراری و پاها تلاش می کنند که بدنهای چاک را بر دوش بگیرند و بایستانند.
مبهوت از این منظره هول انگیز، نگاهت را به سوی امام بر می گردانی و می بینی که امام با دست آنان را به آرامش فرا می خواند و برایشان دعا می کند.
گویی به ارواحشان می فهماند که نیازی به یاوری نیست. مقصود، تکاندن این دل های مرده است، مقصود، هدایت این جان های ظلمانی است.
هنوز از بهت این حادثه در نیامده ای که صدای نفس نفسی از پشت سر توجهت را بر می انگیزد و وقتی به عقب برمی گردی، سجاد را می بینی که با جسم نحیف و قامت خمیده از خیمه درآمده است، با تکیه بر عصا، به تعب خود را ایستاده نگاه داشته است، خون به چهره زرد و نزارش دویده است، و چشم هایش را حلقه اشکی آذین بسته است:
- شمشیرم را بیاور عمه جان! و یاری ام کن تا به دفاع از امام برخیزم و خونم را در رکابش بریزم.
بخشی از کتاب خواندنی سیدمهدی شجاعی درباه عاشورا
شاد آمدی شاد آمدی نا گه ز در باز آمدی
بنشین و خوش بنشین و خوش ، چون محرم
راز آمدی ، چون محرم راز آمدی
***
خوش بینمت خوش بینمت ، ماه پریوش بینمت
حوری نگر ، حوری نگر ، با شیوه ناز آمدی
با شیوه ناز آمدی
شاد آمدی شاد آمدی نا گه ز در باز آمدی
نا گه ز در باز آمدی
***
زاری کنان زاری کنان پیش رخ تو بیدلان
چون بلبل و گل ناگهان با برگ و با ساز آمدی
با برگ و با ساز آمدی
***
سرو روان ،سرو روان ،بر جویبار عاشقان
ای دولت و بخت جوان، بس خوب و دمساز
آمدی ، بس خوب و دمساز آمدی
شاد آمدی شاد آمدی نا گه ز در باز آمدی
نا گه ز در باز آمدی
***
با ما خوشا، با ما خوشا ، پیش من آ پیش من آ
هم شوخ و شنگ و دلربا خانه بر انداز آمدی
خانه بر انداز آمدی
***
صبری بکن صبری بکن یا جامه صبری بده
چون یوسف مصری دگر
با قدر و اعزاز آمدی
با قدر و اعزاز آمدی
شاد آمدی شاد آمدی نا گه ز در باز آمدی
نا گه ز در باز آمدی
شاد آمدی شاد آمدی
شاد آمدی شاد آمدی

خوب اینم یه جور ابراز علاقه است دیگه!![]()
فصل بهاران شد ببين، بستان پر از حور و پري
گويي سليمان بر سپه عرضه نمود انگشتري
رومي رخان ماه وش، زاييده از خاك حبش
چون نو مسلمانان خوش، بيرون شده از كافري
گلزار بين گلزار بين، در آب نقش يار بين
وآن نرگس خمار بين وآن غنچه هاي احمري
گلبرگ ها بر هم دگر افتاده بين چون سيم و زر
آويزها و حلقه ها بي دستگاه زرگري
در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل كل نگر
وز رنگ در بي رنگ پر تا بو كه آنجا ره بري
گل عقل غارت مي كند، نسرين اشارت مي كند
كاينك پس پرده است آن كو مي كند صورت گري
اي صلح داده جنگ را وي آب داده سنگ را
چون اين گل بدرنگ را در رنگ ها مي آوري
گر شاخه ها دارد تري ور سرو دارد سروري
ور گل كند صد دلبري جانا تو چيز ديگري
چه جاي باغ و راغ و گل ، چه جاي نقل و جام و مل
چه جاي روح و عقل كل، كز جان جان هم خوش تري
دردواره ها
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای برآورم
دردهای من نگفتنی است
دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفش هایشان درد میکند
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم،
حرف، حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت،
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قفسم برده به باغی و دلم شاد کند ...
چه مغرورانه اشك ريختيم
چه مغرورانه سكوت كرديم
چه مغرورانه از هم گريختيم
غرور هديه شيطان بود
و
عشق هديه خداوند 
هديه شيطان را به هم تقديم كرديم
هديه خداوند را از هم پنهان كرديم...
ميخوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن،
از اونايي كه زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره!!!
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...
و این خود دردی کشنده است ...
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي
عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن
دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن
به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن!!!


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد!










ديگه از خستگي هام خسته شدم
ديگه از بستگي هام بسته شدم
مي زنم تيغ به بند بستگي 
مگه آزاد بشم ز خستگي
بسه تنهايي ديگه توي قفس
بسه اين قفس بدون هم نفس 
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هركي دل من تنگ مي شه
تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه









همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت
به خدا دوست داشتن تو 
هم یک عشقه هم یک عادت
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم 
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
قلب من و تو هميشه براي هم خواهد تپيد،

به شمارش مي افتد، تا بي نهايت

